تبليغاتX
حسرت
 
حسرت
 
 
شعر
 
سلام

من تازگیها به نتایج خوبی از دنیا رسیدم:

۱-مرگ و زندگی فرقی نداره.فقط این نگاه ماست که به این ها معنی میده.

۲-زندگی یک شوخی بزرگه.بزرگتر از چیزی که ما فکرشو میکنیم.به قول محمد رضا غلامی شاید که ما کوچکترین اتم های یک موجودیم(که شاید همون هم نباشیم).

۳-شاید ما نباشیم ولی فکر می کنیم که هستیم.همین شما که داری این پسترو میخونی :شما وجود نداری اماشرایط دست به دست هم داده تا حس کنی زنده ای.

۴-تاریخ ۲ بار تکرار میشه.یک بار جدی و خشن یک بار شوخی و احمقانه

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 21:8  توسط مهدی ذبیحی حصار  | 
سلام

خوشحالم که بعد از چند ماه بی حوصلگی به جمع دوستانم بر گشتم

به بهانه ی ....

بروی تاقچه هاشان که قابمان کردند

نوشته ها ی خطوط کتابمان کردند

به سختی قلل کوه بیستون بودیم

که قطره قطره گرفتندو آبمان کردند

که گفته است که در عشق دوستی زیباست؟!

رفیق های قدیمی خرابمان کردند

 

گلوله بود و مسلسل خشاب بود و خدا

وآتشی که برویش کبابمان کردند

کدامتان غم تلخند های ما را دید

بروی تاقچه هایی که قابمان کردند؟

 |+| نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 20:51  توسط مهدی ذبیحی حصار  | 
ما به کس آشنا نمی گردیم

گر شدیم آشنا  نمی گردیم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 8:46  توسط مهدی ذبیحی حصار  | 
سلام

بر آن شدم تا قدری از تک قطبی بودن اشعار در پست ها دوری کنم.

یک غزل نسبتا قدیمی در حوزه ی عاشقانه-طنز -و از این حرف ها.

حیف که در دنیای مجازی امکان دیده شدن ندارم وگرنه ..

من از شما هر حرکتی را دوست دارم

از کودکی هر خلوتی را دوست دارم

(در را برای بسته بودن آفریدند)*۱

این بسته های لعنتی را دوست دارم

... ایمیل خود را می دهی{ پیلیز } خانم:*۲

من دوستی های چتی را دوست دارم

تو نامه های ساده ام را دوست داری

من نامه های خط خطی را دوست دارم

تو شیر های جنگلی را دوست داری

من شیر های پاکتی را دوست دارم

.

.

در را برای باز کردن خلق کردند

این بمب های ساعتی را دوست دارم

حالا کمی بگذار راحت تر بگویم

از چشمتان هر منتی را دوست دارم

اینجا فقط چشمست دنبال من و تو

این مردمان پاپتی را دوست دارم


۱-از نمی دانم که ؟!

۲-please

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 1:5  توسط مهدی ذبیحی حصار  | 
و یک غزل ز یبا از مهندس غلامی

 

  سلام : خاطرتان هست  آشنایی یمان ؟

    تفنگ وسینه و فریاد همصدایی یمان ؟

  وعالمی که به انگشت بهت می نگریست

     شکوه همدلی و قصه ی رها یی مان         

    بهای خون من و تو : سلام  آزادی .

     و بعد: روشدن چهره ی ریایی مان ؟!

       وانشقاق  عظیم درون  قوس  و قزح

      وایده های به تاراج روشنایی  مان؟

   تبربه دست توافتادوچشم بسته به من .

     که برکنیم زبن نسل آریایی مان !!!

     .... ز درد خطه ی سیوند ...آه هیچ نگو

      مگر یکیست احادیث بی وفایی مان ؟؟

     کنون که عالم و آدم بدند ! و ما خوبیم!!!!!!

       مبارک است!از آن اهل بد !! جدایی  مان!

      بجای نان  به (غلامی) طناب وعده  دهید

      که بهتر است از این کاسه ی گدایی  مان

 |+| نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 23:52  توسط مهدی ذبیحی حصار  | 
کدام دست ؟!

جپ یا راست ؟

...

    نه

        گاهی باید حقت را با دندان پس بگیری...


 جپ و راست می شویم

     بی انکه بدانیم

            سرنوشت ملتی

                با لغزش ما

                     چپ و راست می شود


   به جپ

   جپ

به راست

   راست

وبه من

  ترا هدیه دادند

...... ای آزادی

 |+| نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 0:56  توسط مهدی ذبیحی حصار  | 
سلام

بر زخم های کهنه مان هم نمک زدید

چیزی نمانده بود .. خودم را کتک زدید

با تیغ هایتان که به تفتیش شهره اند

حتی درون جمجمه ها را ترک زدید

اینجا شعار عشق برایم فریب بود

با عشق های مرده به من هم کلک زدید

 

..

یک قسمت از جهنمتان را خریده اید

بر سیب های قرمز حوا که نک زدید

تنها نه اینکه حق کسی را نداده اید

بر زخم های کهنه مان هم نمک زدید



درود به همه ی دوستان

نه من تاب تبانی دارم و نه دوستان روشنم

کانون هنرمندان  برای من تاریخ مصرف گذشته است.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 1:19  توسط مهدی ذبیحی حصار  | 
سلام

من نمی دونم دیگه ..................................؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

 اما از آنچه بگذریم :

آغاز بهار اینقدر گند نبود

این صفحه ای از فصل خداوند نبود

اسکندرو اعراب و مغول ها با هم

نا مردیشان بقدر سیوند نبود

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 23:14  توسط مهدی ذبیحی حصار  | 

 

سلام

 

می بخشید که تاخیر زیاد شد.با یک غزل از خودم و چند

تا غزل مهمان در خدمتم/

 

روح خدا (محمدی)

یک ماه پا به ماه در این حوض مرده است

یک ردپای آه در این حوض مرده است

زن با چراغ و کوچه ی خوشبخت و ازدحام

در خانه ی سیاه در این حوض مرده است

سربازها محافظ دیوار قلعه اند

غافل از این که شاه در این حوض مرده است

خیز پلنگ و پنجه ی مایوس و موج آب

شاید به اشتباه در این حوض مرده است

تنبورهابه صورت خود چنگ می زنند

انگار خانقاه در این حوض مرده است

مردی در اوج قدرت خود گریه می کند

کوهی به عشق کاه در این حوض مرده است

 



مهدی رهدار:

3)

شبی سایه ای میخزد روی دیوارها

 

ویک روح سر گشته گویی زمردارها    

 

خودش را رها کرده در جستجوی کسیست

 

-        زنی اسکلت  زاده امشب به تکرارها

 

گذرگاه شیطان/چه احضار روح بدی

 

واشباه بی سر به دنبال بیدارها

 

 

ویک جیر جیرک

 

–که تا آخرین جیر خود را کشید –

 

نمی دا نم از ترس کی مرد /انگار /ها ↓

 

زمین زیر پایش که –در رفت – آنگاه بود

 

که دنیای خود را عوض کرد بر دارها

 

واین روح آواره انگار پیدا شده

 

همین دورو بر/ پشت پرده /نه از سقف یا   

 

وازتوی دیوار رد شد چنان بی خبر

 

لبش را به لبها ی او می نهد بارها

 



رضا جعفری

 شروع حادثه در یک فضای تکراری

 

دوباره حس غزل محتوای تکراری

 

طنین وحی الهی سرود جبرائیل

 

ظهور خاتم دیگر بلای تکراری

 

صدای خرد شدن ها وباز ابراهیم

 

هجوم تیز تبر بر خدای تکراری

 

شکست مثل غرورم بلور آیینه

 

چقدر آدم تنها شمای تکراری

 

کنار پنجره فریاد می زنم یک شب

 

دلم گرفته از این روزهای تکراری

 



از ما هزار فرسنگ تا ایده آل باقیست

این آرمان ما در حد خیال باقیست

وقتی که عدل زیر یوغ شکنجه جان داد

با خون او نوشتیم صدها سوال باقیست

گیرم به جای چشمی ابرو نشسته باشد

بی شک کنار آن چشم اشکی زلال باقیست

اما چه می توان گفت ترسست یا که چیزی -

- مثل غنیمتی که بعد از جدال باقیست

ای دوست اشتباهست اینها غنیمتت نیست

وقتی از آن تمدن ظرفی سفال باقیست

شاید دو روز دیگر شاید هزارها سال

حالا شما بگویید : چند احتمال باقیست؟؟

                             

                                  مهدی ذبیحی حصار



ویک غزل با گویش بیرجندی از مهندس غلامی:

 چه ور عبث سر كارم خدا به داد مو رس           به موج وعده سوارم خدا به داد مو رس

چه  انتظار  كه  يه قورت اوي  ته  بچكه            خبر  نيه  و خمارم    خدا به داد مو رس    

نظر ودست چه موچوك مردومون شدم              دمونده زرد ونزارم  خدا به داد مو رس     

بزك بدو كو  بيا پنجه علف ره بگير                  چتو د بع بع وقارم  !! خدا به داد مو رس

جواب ا نمدن  ما  هم اهل  رشوه ني يم             به سگ دويده دچارم خدا به داد مو رس

فقط مگن بنويسي   به چش هر چه مگي           مگر كه چاره چه دارم خدا به داد مو رس

خريدي يم  خر   پالو  نداره   وام مدن               دوخروثيقه بس بگذارم خدا به داد مو رس

مدن چه مفت ور اونون كه خور تكو نمدن         نه ما كه ور لك و بارم خدا به داد مو رس

ز دست  خالي  مردم    مشو  چكار  كنم             جزي كه چك بشمارم خدا به داد مو رس

ودست وپاي خو چقذر طنو گره زدي يم            دروغ مگم كه برارم خدا به داد مو رس

چه دونه او كه چنو پشت ميز پخمه شده           كه ما چتو د فشارم   خدا به داد مو رس

رئيس خسته و منشي و درب بسته چه غم         درك كه ما دقطارم خدا به داد مو رس

به جرم كشت محبت خوگوش و موبورن           وما بگي چه بكارم  ؟خدا به داد مو رس

مگوم شعار مودوم حق خور طلب موكونوم       مگن مگر مگذارم   ؟!خدا به داد مو رس

برو (غلامي ) و كل كل مكو كه ما خود ما         خداي حرف و شعارم خدا به داد مو رس

چه صادقانه وگوش مو يه رئيس بگفت            كه ما خو هم سر كارم خدا به داد همه برسه

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 18:26  توسط مهدی ذبیحی حصار  | 
بی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 17:56  توسط مهدی ذبیحی حصار  | 
 
  بالا