![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
تا توانستیم درخت کاشتیم
دور تا دور خود را درخت تا دور دست ها درخت! در خیال باغی تا دست در دست هم یک غروب زیبا قدم بزنیم. تا به خود آمدیم دیر شده بود! آنقدر دیر که نام یکدیگر را از یاد بردیم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 آذر1390ساعت 11:26 توسط مهدی ذبیحی حصار |
|
|
بفرمایید غزل
تنها بمانی ، عاشق دلداده ای باشی عاشق بمیری ، قهرمان ساده ای باشی فرقی نخواهد داشت بی شک هر شب و روزی وقتی که تنها عاشق دلداده ای با شی حس می کنی نزدیکی اما دورتر هستی تا سالها دیر آشنای جاده ای باشی حتی اگر با دوست بنشینی و برخیزی رویاش را تعبیر فوق العاده ای باشی باید بشویی دست از جان ، نان و آزادی شاعر شوی در راه عشق آزاده ای باشی یا راه سخت عشق را نارفته بگذاری یا یار را فرمانبر آماده ای باشی یا داغ باشی و بسوزانی جهانی را یا مثل چای از دهان افتاده ای باشی بی عشق آیا می شود یک لحظه هم سر کرد ؟ آخر بگو کی میشود یک فکر دیگر کرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 تیر1390ساعت 21:16 توسط مهدی ذبیحی حصار |
|
|
درود
یک روز هوا سرد شد.خیلی سرد شد.همه رفتن پی هیزم برای گرم شدن.ما هم رفتیم.فصل زمستون بود.ماه اسفند..همه جوونای ده رفتن.بزرگای ده دستور داده بودن که جوونا برن فقط جوونا. خوب طبیعی هم بود .دیگه همه چیز مال جوونا بود.خوشی و ناخوشی درد و رنج.... اما این وسط یک کدخدا بود.اون می گفت نباید کسی بره برا هیزم.می گفت بهار نزدیکه.دووم بیارین تا اول بهار.....اما سرما خیلی سوزناک بود.کدخدا گفت هر کی بره از ما نیس.با ما نیس.اصلن هر کی بره دشمن ماس.!!!! همه تعجب کرده بودن.من تو اون ...ما همه همه! ......روز اول بهار روز نویی بود برای ما. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 10:35 توسط مهدی ذبیحی حصار |
|
|
به نام خدا
این سرگذشت شهریست که علی رغم بی مهری های تاریخ همچنان به حیات خود ادامه می دهد. سرگذشت انسان هایی که باید بیشتر شناخته می شدند اما.... تربت حیدریه شهری با تاریخی غرور آفرین.
هرچند که روسیاه می خواست مرا تاریخ، خودش گواه می خواست مرا چندیست به بی مهریتان خو کردیم کی مثل بقیه ما هیاهو کردیم درد من از آن شیوع طاعون ها نیست از دادن صد شهید ، از خون ها نیست تک دختر شعری از خراسان شو کرد تا جامی وفردوسی وخیام آورد تا عاقبت اینکه...تا خراسان فهمید یک بار فقط چو شهر تربت زایید ما مفتخریم چونکه مردم داریم همسایه خوب امام هشتم داریم
آن چیز که بود بین مان فاصله بود آن چیز نبود بین مان حوصله بود
تا قوم مغول رسید، خنجردردست او خون مرا مکید ، خنجردردست چنگیز پرید در دل تاریخ و از زاوه ی ما فقط چشید او میخ و... از بیهق و توس تا دل نیشابور کشتند وگرفتند شراب از انگور تاریخ خودش گواه خواهد دادم آن میخ خودش گواه خواهد دادم آن قوم که قامتش نشد خم از ماست این زاوه همین که سفت ومحکم از ماست
این شهر بزرگ هم درعرفان سربود چون مرقد پاک قطب الدین حیدربود هم اوست که قبل حافظ شیرازی درغالب شیعه می کند طنازی
از مهنه شنیده اید آیا چیزی؟ ای وای چه داستان غم انگیزی تو یاد ز بوسعید بوالخیرت نیست؟ هم اوست که مولوی زاو دریائیست
آن سوی دگر همین که کدکن از ماست این شهر که بر صفحه تاریخ امضاست گاهی با هم ونیز گاهی تنها گهواره ی چون شفیعی کدکنها این شهر که از گذشته ها پابرجاست ما مفتخریم، چونکه عطار از ماست
این تربت ماست ، شهر ملا عباس این مرد بزرگ ، این سرا پا احساس این مرد که تاریخ فراموشش کرد اما نتوانست که خاموشش کرد
گفتند که شخص شاه با ما لج بود تندیس میان شهر سویش کج بود این تربت ماست هم علمداری کرد هم جوشش انقلاب را جاری کرد هر سال که روز نه دی می آید در شهر بساط جام ومی می آید این شهر،همین که اولین بار گریست می گفت تحمل ستم ما را نیست هرجا که نگاه می کنم ،درتاریخ احساس گناه می کنم، درتاریخ این تربت ماست خون دلها خوردست این شهر منست سنگ تیپا خوردست
یک روزوطن درغم آبادن بود در آتش وخون شلمچه ومهران بود منت نکنیم حصرآبادان را از تربتمان گرفت صدها جان را
من تربتم وگلایه ها دارم حیف از گفتن دردها ابا دارم حیف کی ما وکجا دم ازغنیمت زده ایم اما گاهی دم ازعدالت زده ایم از راه غلط هماره بر باید گشت بر گرده ی دشمنان تبر باید گشت هرچند که تاریخ فراموشم کرد اما نتوانست که خاموشم کرد
مهدی ذبیحی حصار
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 20:46 توسط مهدی ذبیحی حصار |
|
|
وقتی برای باختن چیزی نداری
هی پشت سر هم" بد بیاری بد بیاری" حالا که با دیوارها عکست عجین شد یا عاشقی یا قاتلی یا یک فراری تو لحظه ها را باختی با اینکه روزی بودی خدای لحظه های اظطراری با دردها با زخم های کهنه ات باز خود را میان قلب ها جا می گذاری ..... وقتی که می بازی خدای عشق خود را تو با خدای دیگری کاری نداری بی دین بی دین می شوی زندیق و کافر هر روز کارت می شود هی بی قراری از دست رفت این عمر کوتاهت کجایی لعنت به این دوران صاحب اختیاری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 18:32 توسط مهدی ذبیحی حصار |
|
|
سلام
من تازگیها به نتایج خوبی از دنیا رسیدم: ۱-مرگ و زندگی فرقی نداره.فقط این نگاه ماست که به این ها معنی میده. ۲-زندگی یک شوخی بزرگه.بزرگتر از چیزی که ما فکرشو میکنیم.به قول محمد رضا غلامی شاید که ما کوچکترین اتم های یک موجودیم(که شاید همون هم نباشیم). ۳-شاید ما نباشیم ولی فکر می کنیم که هستیم.همین شما که داری این پسترو میخونی :شما وجود نداری اماشرایط دست به دست هم داده تا حس کنی زنده ای. ۴-تاریخ ۲ بار تکرار میشه.یک بار جدی و خشن یک بار شوخی و احمقانه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 21:8 توسط مهدی ذبیحی حصار |
|
|
سلام
خوشحالم که بعد از چند ماه بی حوصلگی به جمع دوستانم بر گشتم به بهانه ی .... بروی تاقچه هاشان که قابمان کردند نوشته ها ی خطوط کتابمان کردند به سختی قلل کوه بیستون بودیم که قطره قطره گرفتندو آبمان کردند که گفته است که در عشق دوستی زیباست؟! رفیق های قدیمی خرابمان کردند
گلوله بود و مسلسل خشاب بود و خدا وآتشی که برویش کبابمان کردند کدامتان غم تلخند های ما را دید بروی تاقچه هایی که قابمان کردند؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 شهریور1386ساعت 20:51 توسط مهدی ذبیحی حصار |
|
|
ما به کس آشنا نمی گردیم
گر شدیم آشنا نمی گردیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 8:46 توسط مهدی ذبیحی حصار |
|
|
سلام
بر آن شدم تا قدری از تک قطبی بودن اشعار در پست ها دوری کنم. یک غزل نسبتا قدیمی در حوزه ی عاشقانه-طنز -و از این حرف ها. حیف که در دنیای مجازی امکان دیده شدن ندارم وگرنه .. من از شما هر حرکتی را دوست دارم از کودکی هر خلوتی را دوست دارم (در را برای بسته بودن آفریدند)*۱ این بسته های لعنتی را دوست دارم ... ایمیل خود را می دهی{ پیلیز } خانم:*۲ من دوستی های چتی را دوست دارم تو نامه های ساده ام را دوست داری من نامه های خط خطی را دوست دارم تو شیر های جنگلی را دوست داری من شیر های پاکتی را دوست دارم . . در را برای باز کردن خلق کردند این بمب های ساعتی را دوست دارم حالا کمی بگذار راحت تر بگویم از چشمتان هر منتی را دوست دارم اینجا فقط چشمست دنبال من و تو این مردمان پاپتی را دوست دارم
۲-please |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 تیر1386ساعت 1:5 توسط مهدی ذبیحی حصار |
|
|
و یک غزل ز یبا از مهندس غلامی
سلام : خاطرتان هست آشنایی یمان ؟ تفنگ وسینه و فریاد همصدایی یمان ؟ وعالمی که به انگشت بهت می نگریست شکوه همدلی و قصه ی رها یی مان بهای خون من و تو : سلام آزادی . و بعد: روشدن چهره ی ریایی مان ؟! وانشقاق عظیم درون قوس و قزح وایده های به تاراج روشنایی مان؟ تبربه دست توافتادوچشم بسته به من . که برکنیم زبن نسل آریایی مان !!! .... ز درد خطه ی سیوند ...آه هیچ نگو مگر یکیست احادیث بی وفایی مان ؟؟ کنون که عالم و آدم بدند ! و ما خوبیم!!!!!! مبارک است!از آن اهل بد !! جدایی مان! بجای نان به (غلامی) طناب وعده دهید که بهتر است از این کاسه ی گدایی مان |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 تیر1386ساعت 23:52 توسط مهدی ذبیحی حصار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امشبم گذشت و کسی مارو نکشت
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1390 تیر 1390 آذر 1388 اردیبهشت 1388 آذر 1387 بهمن 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|