تبليغاتX
حسرت
 
حسرت
 
 
شعر
 
با درود

 

تشکر فراوان از مجید استیری و سلام به عزیزان

در ابتدای راه وبلاگ نویسی ممنون خواهم شد از نظرات شما

 

یک غزل قدیمی

در زیر بار ظلم که ما خم نمی شدیم
فریاد می شدیم و دگر بم نمی شدیم

لطف تو بود شاملمان شد وگر نه ما
در جسم آدمی ...نه مجسم نمی شدیم

در پشت ژست های بد عکس هایمان
هی جمع می شدیم ولی کم نمی شدیم

گیرم که جنس ماده دلیل هبوط بود
حوا اگر نبود که آدم نمی شدیم

با جمله ی همیشه ی آن پیرمرد هاـ
-مثل تفال چائیتان دم نمی شدیم...

...پایان کار شعر خودم نا تمام ماند
بگذار لااقل که بگویم نمی شدیم


 


 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 17:38  توسط مهدی ذبیحی حصار  | 
به نام تو

 

ما زنده ایم و روزی مان خرده باج ها

کر می شویم مثل شما هاج و واج ها

باری نمی دهیم که تاراجمان کنند

بیهوده زنده ایم همانند کاج ها

همرنگمان شدید جماعت برای چه ؟

از ترس پست ها  رده ها احتیاج ها ؟

وقتی که پول و پست خدا می شود امان

از این بهانه رابطه ها ازدواج ها

در خواب دیده ام که بسوزیم با همان

چوبی که می زدیم به پای حراج ها

یک کودک گرسنه شب مرگ خود نوشت :

این شعرها که نان نشد ای ابتهاج ها

 |+| نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 4:18  توسط مهدی ذبیحی حصار  | 
 
  بالا