|
حسرت
|
||
|
شعر |
تا ساعتت را از نیام در آوری و زمان بایستد
وشمشیر را نشانم دهی تا بقبولانیم که تاخیر نداشتی
من هم روزی فارق التحصیل خواهم شد اما نه مثل تو با معدل ۱۸
من هم روزی فارق التحصیل خواهم شد اما نه در ۸ ترم مجاز بدون سنوات
می دانم روزی فارق التحصیل خواهم شد
با واحد هایی گذرانده که جزو مدرکم نبوده
۴۰ واحد آرزو
۲۰ واحد عاطفه
۱۰ واحد خاطره
روی هم ۷۰ واحد درسی
من کاردانی عشق دارم
دیگر گذشت آن روزگار بی کلاسی
یادش بخیر آن روزهای آس و پاسی
هر دل برای دیگری می سوخت اما
بی اعتنا به سمت و سو های سیاسی
حالا دگر اینجا شرایط فرق کرده
لبخندها زوریست آن هم دیپلماسی
حتی معانی هم کمی تغییرکرده
رشوه؟ ـ نه ـ هرگز هدیه هایی اسکناسی
پس مانده های زخم از تدبیر شیطان
هی ناسپاسی ناسپاسی ناسپاسی
اما پشیمانی دگر سودی ندارد
وقتی که بر ما می خورد تیر "خلاصی"
|
|