|
حسرت
|
||
|
شعر |
گر شدیم آشنا نمی گردیم
بر آن شدم تا قدری از تک قطبی بودن اشعار در پست ها دوری کنم.
یک غزل نسبتا قدیمی در حوزه ی عاشقانه-طنز -و از این حرف ها.
حیف که در دنیای مجازی امکان دیده شدن ندارم وگرنه ..
من از شما هر حرکتی را دوست دارم
از کودکی هر خلوتی را دوست دارم
(در را برای بسته بودن آفریدند)*۱
این بسته های لعنتی را دوست دارم
... ایمیل خود را می دهی{ پیلیز } خانم:*۲
من دوستی های چتی را دوست دارم
تو نامه های ساده ام را دوست داری
من نامه های خط خطی را دوست دارم
تو شیر های جنگلی را دوست داری
من شیر های پاکتی را دوست دارم
.
.
در را برای باز کردن خلق کردند
این بمب های ساعتی را دوست دارم
حالا کمی بگذار راحت تر بگویم
از چشمتان هر منتی را دوست دارم
اینجا فقط چشمست دنبال من و تو
این مردمان پاپتی را دوست دارم
۱-از نمی دانم که ؟!
۲-please
سلام : خاطرتان هست آشنایی یمان ؟
تفنگ وسینه و فریاد همصدایی یمان ؟
وعالمی که به انگشت بهت می نگریست
شکوه همدلی و قصه ی رها یی مان
بهای خون من و تو : سلام آزادی .
و بعد: روشدن چهره ی ریایی مان ؟!
وانشقاق عظیم درون قوس و قزح
وایده های به تاراج روشنایی مان؟
تبربه دست توافتادوچشم بسته به من .
که برکنیم زبن نسل آریایی مان !!!
.... ز درد خطه ی سیوند ...آه هیچ نگو
مگر یکیست احادیث بی وفایی مان ؟؟
کنون که عالم و آدم بدند ! و ما خوبیم!!!!!!
مبارک است!از آن اهل بد !! جدایی مان!
بجای نان به (غلامی) طناب وعده دهید
که بهتر است از این کاسه ی گدایی مان
جپ یا راست ؟
...
نه
گاهی باید حقت را با دندان پس بگیری...
جپ و راست می شویم
بی انکه بدانیم
سرنوشت ملتی
با لغزش ما
چپ و راست می شود
به جپ
جپ
به راست
راست
وبه من
ترا هدیه دادند
...... ای آزادی
|
|