تبليغاتX
حسرت
 
حسرت
 
 
شعر
 
وقتی برای باختن چیزی نداری

هی پشت سر هم" بد بیاری بد بیاری"

حالا که با دیوارها عکست عجین شد

یا عاشقی یا قاتلی یا یک فراری

تو لحظه ها را باختی با اینکه روزی

بودی خدای لحظه های اظطراری

با دردها با زخم های کهنه ات باز

خود را میان قلب ها جا می گذاری

.....

وقتی که می بازی خدای عشق خود را

تو با خدای دیگری کاری نداری

بی دین بی دین می شوی زندیق و کافر

هر روز کارت می شود هی بی قراری

از دست رفت این عمر کوتاهت کجایی

لعنت به این دوران صاحب اختیاری

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 18:32  توسط مهدی ذبیحی حصار  | 
 
  بالا